شارژباش

شارژباش

شارژباش

شارژباش

شعر در مورد اصفهان نصف جهان

شعر در مورد اصفهان

شعر در مورد اصفهان , شعر در مورد اصفهان کودکانه , شعر در مورد اصفهانی ها , شعر در مورد اصفهان زیبا

با مجموعه شعر در مورد اصفهان نصف جهان ، اشعاری زیبا و کودکانه در مورد اصفهان ، زیباترین شعر در مورد اصفهان زیبا در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار اصفهان

زین آرزو که سرمه نظرگاه چشم اوست

حیف است اصفهان همه مکحل نمیشود

بر اصفهان گذشتن من بود یک زمان

در وی شدن همان و برون آمدن همان

دیشب چنار ِ پیری

در پارک ، گریه میکرد

با شاخه اش اشاره

بَـر ، زنده رود میکرد …

شب ، باد ِ سرد ِ پاییز

یکـریز ، ناله میکرد …

خواجوی پیر ، یاد ِ

زاینده رود میکرد …

اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت

هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت

وقت سفر به اصفهان

به روی زاینده رود

با اون آب سبز کبود

چه پلهایی را دیدند؟

از بازارای اصفهان

سوغاتی ، چی خریدند؟

غیراز سبزه میدان

میدون نقش جهان

توی شهر اصفهان

مسجد و بازار را دیدند

از بازار اونجا هم

یه چیزهایی خریدند

خلاصه بچه های خوب

این سه تا دوست مهربون

تمام شهر را گشتند

آثار تاریخی دیدند

رو سکو ، دم بازار

نشستند عکس گرفتند

پشت عکسا نوشتند:

یادگار اصفهانه

میدون نقش جهانه

از اونجا رفتند لب رود

به دیدن زاینده رود

کوتوله های تپل و مپل

شهر اصفهان و میدون نقش جهان

گنبدای فیروزه ای

گلدسته های باوقار

همه پر از نقش و نگار

رو مسجدا جلوه می کرد

عمارت عالی قاپو

شعر کودکانه در مورد اصفهان

شهر آفتاب و نورشهر شادی و سرور

شهر باغ و بوستان

شهر رود نغمه‌خوان

نیمه‌ جهان و اصفهان ما

پل نگاه می‌کند به رود

رود خواند این سرود

می‌روم به کشتزارها

اصفهان را نیمه خوانند از جهان                صد جهان من دیده ام در اصفهان

سرزمینی نیک فر و با شکوه                          مردمانش برتر از شیـر ژیان

تا کنار زنده رودش پا نهی                      زنده خواهی کرد هم روح و روان

تخت پولادش زمینی بس نکوست                     بابی از ابواب ، در خُلد جَنا

ای دل ار خواهی روی اندر بهشت              تو بیا یک دم نشین در اصفهان

هر پلی بر زنـــده رود ت استوار

نام نیکـــویش بـودصد افتخار

نام خواجو برلبــــــان گل آورد

سی وسه,پل از دلـت غم می برد

مارنان وجـــی صفا بر زنده رود

زندرودت خوش بودباعطر وعود

خشک دیدم بستر زاینده‌رود

بی تأمل بر سرم برخاست دود

خاطرم افسرد چون پژمرده برگ

بار وحشت طاقتم از کف ربود

اصفهان سرچشمــــه ی علم هنر

شهر زیبا مردمـــانت بختـــور

شهـره در عالم بـــه تاریخ بشـر

مردمـانت اهـل دانش باهنـــر

صد نشانت یادگار انــــدر جهان

باغ و بستـــانی یقین عین جنان

کاخ عـالی چلستــــونت با صفا

مسجـــد شیخت پـر از عطرخدا

شعر در مورد اصفهان زیبا

قطره‌های اشک بر رویم دوید

لکه‌های ابر بر اشکم فزود

نم‌نم باران چو شد همراز من

دیدمش گریان به حال زنده‌رود

نوای نغمه عشاق از اصفهان چه خوش آید

مرا که میل عراقست و شاهدان عراقی

اصفهان نصف جهان من و توست

اصفهان راحت جان من و توست

مسجد زاهد و میخانه ی مست

راز پیدا و نهان من و توست

هر شهیدی که به خاکش خفته

روح بیدار زمان من و توست

داغ خونریزی افغان و مغول

بر دل شهر و به جان من و توست

زخم تاریخ درونش جاریست

مرده رودش نگران من و توست

بسکه خشکیده و لب تر کرده

زخمِ واکرده دهان من و توست

بر دل نقش جهانش دیدم

نقشی از درد جهان من و توست

مسجد و حوزه و بازارش گفت

دین ما در غم نان من و توست

مسجد شیخ بُوَد لطف الله

مسجد شاه، امان من

ای شهر عزیز من صفاهان

ای مایه افتخار ایران

چون غنچه ی سبز نوبهاری

پاکی و چو زنده رود جاری

ای مهد هنر سرای فرهنگ

مردان تو شیر عرصه ی جنگ

گویم ز صفای ناژوانت

یا باغ خوش پرندگانت

بگذار ز باغ و گل بگویم

از وصف سی و سه پل بگویم

از یاس و اقاقیا و شب بو

یا کاخ چهلستون و خواجو

از گوهر ناب شب چراغت

آن هشت بهشت و چارباغت

از نقش جهان که در بر او

بنشسته به ناز عالی قاپو

از آن همه بوستان زیبا

یا باغ غدیر و باغ گل ها

از مسجد شیخ و سبزه میدان

ز آتشکده و منار جنبان

از سرخی لاله و شقایق

یا تربت شاهدان عاشق

ز آنان که به عشق دین و کشور

گشتند بسان لاله پرپر

از هرکه و هرکجا بگویم

نام تو ز هرکسی که جویم

گویند که نیمه ی جهانی

جاویدی و شهر اصفهانی

ای شهر شهید پرور من

ای مایه فخر کشور من

آزاد به برگ برگ دفتر

نام تو نوشته است با زر

شاعر: سعید آزاد

شعر در مورد اصفهان از شاعران بزرگ

تو زادگاهِ منی؛ خاکِ گُل فِشانِ منی ؛

تو باغِ سبزِ بهشتی؛ تو «اصفهانِ» منی

تو جلوه گاهِ هنر ، در تمامِ آفاقی ؛

تو یادگارِ عزیزی ؛ ز رفتگانِ منی

در آن زمان که کسی یار و همزبانم نیست ؛

تویی که سنگِ صبوری و همزبانِ منی

در این میانهٔ اُردیبهشت ماهِ خدا ؛

تویی که خُلدِ بَرینی و بوستانِ منی

به زِنده رودِ تو صدها درود میگویم ؛

بمان تو زنده و جاری که پرنیانِ منی

ز جامِ «نقشِ جهانت» مرا کُنی مدهوش

اگرچه « نصفِ جهانی» ولی «جهانِ منی»

شکوه و شورِ تو در واژه ها نمیگنجد ؛

زبان ز وصفِ تو قاصر؛ تو خود زبانِ منی

تو شهرِ شعری و سازی، تو شورِ آوازی ؛

( بیاتِ راجِع و عُشاق و دِیلَمانِ منی )

تو خاکِ پاکِ ؛ ( کسایی و تاج و شهنازی )

تو نغمهٔ نِی و تاری،،، نوایِ جانِ منی

چه شاعرانه در این شعر ؛ میهمانِ توام ؛

چه عاشقانه در این شهر ؛ میزبانِ منی

تمامِ حُسن و جمالت از این سبب زیباست ؛

که هدیه ای، ز خداوندِ مهربانِ منی

به خونِ پاکِ شهیدان و سرفرازانت ؛

« تو هم فدائیِ (( ایرانِ )) جاودانِ منی »

« مهران اسدپور »

دیدى تو اصفهان را آن شهر خلد پیکر

آن سدره مقدس و آن عدن حور پرور

آن بارگاه ملت و آن تخت‌گاه دولت

آن روى هفت عالم و آن چشم هفت کشور

شهرى چه خلد اکبر هم میوه‌هایش باقى

هم فرش‏هاى مشکین هم تربتش معطر

باشد ز بسکه روحفزا اصفهان ما

پیوسته شاد باشد از آن جسم و جان ما

تنها نه باغ و بیشه ما سبز و خرم است

پر از گل است باغچه و بوستان ما

یک لکه ابر دیده نبیند به روى شهر

آئینه وار جلوه کند آسمان ما

یک عمر در نظر بودش خاطرات خوش

روزى مسافرى شد اگر می‌ه‌مان ما

برند گوى لطف و ملاحت به روزگار

از گلرخان روى زمین گلرخان ما

در کام خضر خون شود آب بقا

اگر در زنده رود بنگرد آب روان ما

می ‏گویم این کلام و برآیم ز عهده ‏اش

باشد عروس کشور ما اصفهان ما

جمشیدى از هواى فرح بخش اصفهان

چون زنده رود صاف و روان شد بیان ما

کنار زنده رود از هر کران به

هم از دریاچه ی مازندران به

اگر چه اصفهان نصف جهان است

ولیکن از جهانی اصفهان به

همه نقش جهان زیباست اما

زِ هر نقش جهان «نقش جهان» به

زمشرق تا به مغرب گر عروس است

«عروس خاوران» در این میان به

ندیدم خوشتر از لحن صفاهان

شکر در کام این شکّر زبان به

وجودی گر نداری مثل حافظ

مگو «شیراز ما از اصفهان به»

مکن با شوخ طبعان شوخ کاری

نبرد پهلوان با پهلوان به

برای اصفهان مهمان عزیز است

و لیکن میزبان از میهمان به (!)

هنر خیز است این استان زرّین

هنر ریزیِ «زرّین شهریان» به

مزارعاشقان گر«بیستون» است

یقیناً «چل سُتونِ» عاشقان به

شهادت می­دهد بر اصفهان، گل

گلستان شهیدان از جنان به

نشد گر پایتخت کشور این جا

همانش پایتختی بر جهان به

صفاهان ساحل دریا ندارد

کران جمکران در بی کران به!..

همه ایران صفاهان است بس کن!

چه گویی شهرمان از شهرتان به

مرا خاک ره شاه چراغش

زهر چه مهر و مه تابد بر آن به

عجم سرچشمه ی آب حیات است

چنین افسانه از هر داستان به

حیات از شرق روید لاله از باغ

چراغ باستان از بوستان به

تمدن سازی­ اش در باستان خوش

دگرگون سازی اش آخر زمان به

پس از قرآن که اعجاز زبان است

زبان پارسی از هر زبان به

میان آن همه یار پیمبر

یکی «منّا»* شد و از این و آن به

همه ایران نگین این زمان است

نگین در حلقه ی صاحب زمان به*

اگر حب وطن داری چو «مشکات»

بگو: ایران زمین از آسمان به

عجب خاکیست خاک پاک ایران

که هر استان آن چون اصفهان به

منبع : شعر در مورد اصفهان نصف جهان